مسعود سعد سلمان

شعر 42 | ای دلکش و دلبند من فدیتک

ای دلکش و دلبند من فدیتک

زلفین تو دلبند و چشم دلکش

چو خامه آزر میانت لاغر

چون نامه مانی رخت منقش

نای تو به دست چون منی آمد

نالنده از زخمت ای پریوش

آواز خوش آمد بتا ز نایت

زیرا که گذرگاهش آن لب خوش

هر گه که تو در نای در دمیدی

روی تو برافروزد ای بت کش

رخسار تو آتش است آری

بیشک ز دمیدن فروزد آتش

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.