مسعود سعد سلمان

شعر 52 | آمد به عرض گاه دلارام من فراز

آمد به عرض گاه دلارام من فراز

پیش بساط عارض در جمله حشم

خیره بماند عارض چون حیلتش بدید

گفتا که هست لاله رخ و نوش لب صنم

دو لب عقیق و شکر دو روی مهر و ماه

دو چشم لطف و خوبی دو زلف پیچ و خم

خالی به زیر زلفش و چاهیش در ز نخ

خال اصل فتنه گشته و چه معدن ستم

دادش جواب گفت محلی که هست راست

اینست آنچه گفتی و یک ذره نیست کم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.