مسعود سعد سلمان

شعر 65 | خود را چرا رگ زدی بی علتی

خود را چرا رگ زدی بی علتی

ای آنکه هست خون رگت جان من

دانسته ای که خون تو جان منست

زین روی را بریخته ای خون ز تن

یا از برای آن زده ای تا شوی

بر رگ زدن دلیر چو من در سخن

برگ گلست دست تو آری بتا

بر برگ گل درست شود رگ زدن

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.