مسعود سعد سلمان

شعر 75 | جانا ز حسن گشت رخ تو چو جان من

جانا ز حسن گشت رخ تو چو جان من

وندر جمال خویش عیان شد گمان تو

جستی ز لشکری که کند لاش حسن تو

رستی ز آفتی که بپوشد رخان تو

از انده بنفشه بتا ارغوانت رست

در خار باز رست گل ارغوان تو

بازم رهان ز ظلمت هجران ز بهر آنک

ایمن شد از تباهی ظلمت رخان تو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.