مشتاق اصفهانی

غزل 40 | چه شد گاهی به حرفی آن دو لعل دلگشا بگشا

چه شد گاهی به حرفی آن دو لعل دلگشا بگشا

اگر از بهر ما نگشایی از بهر خدا بگشا

ز پهلوی تو عمری شد گشادی آرزو دارم

اگر خواهی که بگشاید دلم بند قبا بگشا

نخواهم رفت جایی، مرغ دست‌آموز صیادم

دو روزی از برای امتحان بندم ز پا بگشا

گشایی عقده‌ام هرگه گشادش مصلحت دانی

نمی‌گویم من از کارم گره مگشای یا بگشا

اگرچه عقده از خاطری نگشوده هرگز

گره از خاطر مشتاق از بهر خدا بگشا

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.