مشتاق اصفهانی

غزل 168 | دل بیقرار عاشق نفسی قرار گیرد

دل بیقرار عاشق نفسی قرار گیرد

که تو در کنارش آئی وز خود کنار گیرد

تو بمن نمیشوی گرم و بداغ رشک سوزم

چو بینم آتشی را که بجان خار گیرد

نه هر آنکه راه‌پیما گذرش بمقصد افتد

که خدنک بر نشان جا یکی از هزار گیرد

چکنم بحکم گردون که فلک بود سمندی

که ز سرکشی عنان را ز کف سوار گیرد

ز خرد چه بهره آنرا که کند ز عشق منعم

که مکان کسی در آتش نه باختیار گیرد

غم و راحت جهانرا نبود بقا ندانم

که کسی بغیر عبرت چه ز روزگار گیرد

ز غمش رسیده جانم به لب و دلم باین خوش

که برون چو آید از تن ره کوی یار گیرد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.