مشتاق اصفهانی

غزل 229 | ربود دوش چنان باده وصال تو هوشم

ربود دوش چنان باده وصال تو هوشم

که تا صباح قیامت خراب باده دوشم

بحشر هم عجب از جور یار نیست که چون نی

برآورد چو زخاکم درآورد بخروشم

نه خود بحرف تو گویا شوم که شوق تو باشد

کلید قفل لب بسته و زبان خموشم

مرا چه سود زهم بزمیت که باتو نباشد

رهین گفت‌وشنو هیچگه زبانم و گوشم

بساغرم همه مشتاق زهر و شاد از اینم

که چرخ دل نخراشد ز نیش منت نوشم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.