مشتاق اصفهانی

غزل 268 | ای صبا صبحدم چون‌رسی سوی او

ای صبا صبحدم چون‌رسی سوی او

حال من عرضه ده با سگ کوی او

مدتی شد که من از آن گلم بی‌خبر

تا رسد غافلم از کجا بوی او

از خطش شد مرا دوخته چاک دل

بخیه زد آخر این چاک را موی او

آگهی کز مژه خون دل جوشدم

گرزمی دیده لاله‌گون روی او

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.