مشتاق اصفهانی

غزل 316 | سرای دیده‌ام منزلگه جانانه بایستی

سرای دیده‌ام منزلگه جانانه بایستی

درین خاتم نگین آن گوهر یکدانه بایستی

بکویت خانه‌ای بهر من دیوانه بایستی

ولی آنهم ز سیل اشک من ویرانه بایستی

من زآن سان که با او آشنا بیگانه از عالم

بمن او آشنا وز عالمی بیگانه بایستی

ندیده شادی وصلت غم هجران کشم تا کی

تهی زین زهر و پرزان باده‌ام پیمانه بایستی

مرا در بیضه بود ار بود فارغ بالی کانجا

نه جست‌وجوی آب و نه سراغ دیوانه بایستی

دل من از تو مخزون و دل اهل هوس خرم

ز لطف و قهرت این آباد آن ویرانه بایستی

شود سنک ره ما کفر و دین تا کی به کوی او

رهی پیدا میان کعبه و بتخانه بایستی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.