مولانا

غزل 1568 | ای جان لطیف و ای جهانم

ای جان لطیف و ای جهانم

از خواب گرانت برجهانم

بی‌شرم و حیا کنم تقاضا

دانی که غریم بی‌امانم

گر بر دل تو غبار بینم

از اشک خودش فرونشانم

ای گلبن جان برای مجلس

بگرفته‌اَمَت که گل فشانم

یک بوسه بده که اندر این راه

من باج عقیق می‌ستانم

بسیار شب است کاندر این دشت

من از پی باج راهبانم

شب نعره زنم چو پاسبانان

چون طالب باج کاروانم

همخانه گریخت از نفیرم

همسایه گریست از فغانم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.