مهستی گنجوی

رباعی 149 | هرگز کامم ز خفت و خوابم ندهی

هرگز کامم ز خفت و خوابم ندهی

شب با تو سخن کنم جوابم ندهی

من تشنه لب و تو خضر وقتم گوئی

از بهر خدا چه شد که آبم ندهی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.