آذر بیگدلی

شعر 22 | شنیدم، مگر زاهدی زرق‌کوش

شنیدم، مگر زاهدی زرق‌کوش

دگر رند بیهوش پیمانه‌نوش

برفتند با هم رهی بی‌خلاف

به خُم ریختند آب انگور صاف

یکی سرکه می‌خواست، آن یک شراب

ببین تا فلک زد چه نقشی بر آب؟!

خم سرکه شد باده‌ای نغز و خوش

خم باده شد سرکه‌ای بس ترش

چو بودند در کار خود ناتمام

یکی سوخت پاک و یکی ماند خام

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.