میرزا حبیب خراسانی

غزل 148 | حق بمن بنده چشم روشن داد

حق بمن بنده چشم روشن داد

با صفا تر دلی ز گلشن داد

سر پر مغزی اندرین پیکر

دل دانشوری بدین تن داد

کرد روشن فتیله ای از عقل

وز هنری زی فتیله روغن داد

دانه ای صد هزار خوشه کند

خوشه ای صد هزار خرمن داد

از دل خود چو کان و چون دریا

زر بجیب و گهر بدامن داد

من و سلوی ز خوان غیبی بود

که بمن بی اذی و بی من داد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.