میرزا حبیب خراسانی

غزل 281 | با سر زلف پریش تو کشاکش دارم

با سر زلف پریش تو کشاکش دارم

خاطری سخت پریشان و مشوش دارم

چکنم با همه محرومی و دلسوختگی

در ره عشق بتان باز دلی خوش دارم

برگ عیشیم بگلزار جهان نیست جز آنک

در بکاشانه بتی گلرخ و مهوش دارم

دل کجا میکشدم سوی گل و لاله و باغ

که چنین باغچه خرم و دلکش دارم

گاهی از زلف کجش کوی معنبر سازم

گاهی از لعل لبش خانه منقش دارم

راست چون چوب تر از دیده سری اندر آب

سر دیگر ز دل اندر سر آتش دارم

جام کیخسروی افتاد بکف باز حبیب

سر یادآوری خون سیاوش دارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.