میرزا حبیب خراسانی

غزل 347 | یک امشبی که تو آسوده در کنار منی

یک امشبی که تو آسوده در کنار منی

چه می‌شود که رخ از من به دیگری نکنی؟

فدای جان تو بادا روان جان و تنم

که راحت دل و آرام جان، روان تنی

چه می‌شود که شبی با دو صد تکبر و ناز

به همدمیِ من دلفکار، صبح کنی

من ایستاده بپا، بنده‌وار، سر در پیش

تو شاهوار، به تختِ جلال تکیه زنی

شکرفروش دکان، گو ببند و طوطی لب

به حضرت تو که شیرین لب و شکر دهنی

ز عشق روی تو گل پیرهن درید و هنوز

تو همچو غنچه نهان در درون پیرهنی

دلاوران سپه قلب دشمنان شکنند

تو را چه شد که دل دوستان همی شکنی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.