میرزاده عشقی

شعر 7 | ندارم شکوه‌ای از عشق، در دل آتشی دارم

ندارم شکوه‌ای از عشق، در دل آتشی دارم

که من از پرتو این آتش است ار تابشی دارم

مبادا ای طبیب، اندر علاج من بیندیشی

که من حال خوشی، در سایه این ناخوشی دارم

بلی عشق است کآسایش رباید، از جهان لیکن

من اندر عین بی‌آسایشی، آسایشی دارم

نکردم پر ز آلایش، چو اسلاف، این سخن اما

بسی آسایش اندر آن، ز بی آلایشی دارم

نیم چون عصر ماضی، عارف از موهوم‌اندیشی

به خورد عصر حاضر، شکرلله دانشی دارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.