میلی

غزل 85 | زپا فتاده‌ام و سر بر آستانه اوست

زپا فتاده‌ام و سر بر آستانه اوست

فسانه گشته‌ام و بر زبان فسانه اوست

گمان آنکه ز عشقم هنوز بی‌خبر است

مرا زهمرهی بی‌تکلّفانه اوست

به هر طرف که نمایم عزیمت رفتن

چو نیک در نگرم، رو به سوی خانه اوست

دهد نشستن یار آن‌چنان ز رفتن یاد

که نانشسته مرا گوش بر بهانه اوست

دمی که دست ندامت به هم زند میلی

شود به ناله تسلی، مگر ترانه اوست؟

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.