میلی

غزل 292 | می‌رسی قاصد و دل را به تپیدن داری

می‌رسی قاصد و دل را به تپیدن داری

باز گویا خبر نامه دریدن داری

چون کند غیر سخن، بهر فریب دل من

رو بگردانی و خود را به شنیدن داری

آشکارا طلبی باده و نتوان پرسید

که نهان با که سر باده کشیدن داری

در پی‌اش ای دل مشتاق ز پا افتادی

وز هجوم طلب امید رسیدن داری

سر انگشت که چون غنچه سوسن کردی

از پشیمانی خون که گزیدن داری؟

هر زمان شکوه ز افسردگی بزم کنی

تا که را باز خیال طلبیدن داری

یار با غیر ازین رهگذر آید میلی

یک زمان باش، اگر طاقت دیدن داری

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.