ناصر بخارایی

غزل 13 | گر سلسله جنبانی، گیسوی پریشان را

گر سلسله جنبانی، گیسوی پریشان را

آشفته کنی دل را، دیوانه کنی جان را

در صومعه گر بویی، پیدا شود از عشقت

از خرقه برون آرند، صد مشرک پنهان را

از زلف مزن چوگان،‌ بر گوی زنخدانت

تا گوی ز سر سازیم، ما آن خم چوگان را

اندام تو گر بیند، از خار کند سوزن

وز رشک بدوزاند، گل چاک گریبان را

خود را همه شب بسته، در زلف تو می‌بینم

تعبیر نمی‌دانم، این خواب پریشان را

هم آب زنم از چشم، هم از مژه جارویی

روزی که برون آیی، آرایش میدان را

در خلوت وصل تو، کی راه برد ناصر

این خار چه کار آید، آن صحن گلستان را

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.