غزل 87 | اگر چه غمزهٔ خونریز تو بلای من است
اگر چه غمزهٔ خونریز تو بلای من است
سرشک لعل و زر چهره خون بهای من است
مرا که از تو به صد تیغ بر نتابم روی
چه غم ز تیر ملامت که در قفای من است
مرا چو در نظرم سرکشی به جای تو نیست
بر آستانهٔ تو هر سگی به جای من است
جفا ز حد نبری تا دعای بد نکنم
که آفتاب تو در سایهٔ دعای من است
شبی که پای بتم را به دیده مالیدم
بگفت: خاک بر این سر که زیر پای من است
برای کوری بدخواه من ز خاک درت
فرست تحفهٔ چشمم که توتیای من است
چه التفات نماید به سلطنت ناصر
اگر رود به زبانت که او گدای من است
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.