غزل 232 | گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزد
گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزد
گفتا نبود عاشق کز فتنه بپرهیزد
گفتم ز خُم وحدت هر جام به هر رنگست
گفتا که محیط از موج صد نقش برانگیزد
گفتم که شوم عاقل وز عشق تو بگریزم
گفتا که مُرَد تشنه از آب چو بگریزد
گفتم که جفا کم کن تا سر نکشم از خط
گفتا که خَم زلفم در گردنت آویزد
گفتم که رخت بنمای در خواب به مشتاقان
گفتا که دگر یک کس از خواب نبرخیزد
گفتم که به روی تو دارد نظری ناصر
گفتا که چرا از چشم خونابه نمیریزد
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.