ناصر بخارایی

غزل 368 | زلفت مرا به حلقهٔ دام بلا کشید

زلفت مرا به حلقهٔ دام بلا کشید

بخت سیاه بین که به آخر کجا کشید

بودم مثال قطرهٔ شبنم قرین خاک

مهر تو رخ نمود و مرا بر هوا کشید

گل وقت صبح خرقهٔ فیروزه چاک زد

تا آن نگار نازک رعنا قبا کشید

بگریست زار وقت سحر شمع و جان بداد

بیچاره دوش شب همه شب تا چه‌ها کشید

ناصر اگر ز دوست جفا می‌کشی چه باک

از عاشقان غریب نباشد جفا کشید

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.