غزل 440 | من ز دست تو داستان شدهام
من ز دست تو داستان شدهام
دستهٔ جمله دوستان شدهام
نتوان گفت که در رخت روشن
که ز چشم تو ناتوان شدهام
تا دهان و میان تو دیدم
همچو موئی از آن میان شدهام
آنچه گویند آن تو داری آن
من چنین از برای آن شدهام
تا در آئی به خانهام چون تیر
سخت گشته چون کمان شدهام
همچو ناصر برای درّ سخن
غرقهٔ بحر بی کران شدهام
تا به دست آورم گهر، چون تیغ
من همه سر به سر زبان شدهام
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.