غزل 538 | من رند و مِی پرستم و فارغ ز کفر و دین
من رند و مِی پرستم و فارغ ز کفر و دین
زاهد مرا به چشم حقارت دگر مبین
سوزیست در دلم که اگر دم بر آورم
سوزم نُه آسمان به یکی آه آتشین
در نوبت تو رنج همیبارد از فلک
در دولت تو درد همیروید از زمین
جانی، جدا ز قالب رنجور ما مگرد
نوری، درون دیدهٔ گریان ما نشین
زین غم در آتشم که شب و روز در فراق
بر باد رفت بی رخ تو عمر نازنین
ناصر به روز حشر چو سر بزند ز خاک
باشد ز آستان تواش گرد بر جبین
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.