ناصر بخارایی

غزل 551 | عکس جان گفتم لبش را، با دلم شد گفت و گو

عکس جان گفتم لبش را، با دلم شد گفت و گو

خاک ره بودم ز اول، کرد اشکم رو به رو

از دهانش فاش کن راز وجودم یک به یک

وز تن من گوش کن اسرار زلفش مو به مو

اشک می‌آید ز چشمم، لاله می‌روید ز رخ

گل دمد آری، چو آب بخت ما آید به جو

آخر ای بدگو ازین بیهوده‌گوئی توبه کن

بیدلان را طعنه کم‌زن، عاشقان را بد مگو

دست من در دست ساقی باشد و می در سرم

گر فلک از ذره‌های خاک من سازد سبو

ای فلک یکدم به گرد مجلس ناصر مگرد

تا دمی یاری به یاری باده نوشد رو به رو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.