نشاط اصفهانی

غزل 238 | دارد شب نومیدی ما صبح امیدی

دارد شب نومیدی ما صبح امیدی

باد سحری میدهد از غیب نویدی

غازی ز پی دشمن و ما را به رخ دوست

هر لحظه نگاهی و در آن اجر شهیدی

از لطف بنالیم و ز بیداد ننالیم

کز دوست نداریم بجز دوست امیدی

تا نشکنی آگاه نگردی ز دل ما

قفلیست که در وی نفتد هیچ کلیدی

گر تیر زنی دیده نپوشیم که باشد

هر تیر بریدی ز تو هر زخم نویدی

یکچند نشاط از سخن بیهده بس کن

ای بس که همی گفتی و ای بس که شنیدی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.