نظام قاری

غزل 137 | ای روز و شبت از رخت اکسونی و دیباجی

ای روز و شبت از رخت اکسونی و دیباجی

بر اطلس و الباغت چرخ آمده نساجی

مانند فراویزم تا چند زخود رانی

ای با فرجی تو صد صوف به قیغاجی

سلطان همه رختی دستار طلادوزست

کش از علم ترکست هم تختی و هم تاجی

در کوچه درزارتیر بارد زره سوزن

از قب زرهی سازم وز ور بدن آماجی

پیر ولی مخفی کوشد بقبا پنبه

قاری چه شد ار برخاست از دامن حلاجی؟

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.