نظام قاری

شعر 11 | بهنگام خفتن یکی پیش بند

بهنگام خفتن یکی پیش بند

گریزاند ایلچی یلمه زبند

گرفتند پیراهنی در طریق

که باید بدادن بدست رفیق

بگفتا مرا خود نماندست جان

زدست شکنج ولت گازران

من از یلمه بودم همیشه بتنگ

گذشتی همی روز نامم بننگ

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.