نظیری نیشابوری

غزل 51 | هر روز جویم آب رخ روز رفته را

هر روز جویم آب رخ روز رفته را

گویم به فخر ننگ ز مردم نهفته را

لب بستم از سخن که درین مجمع نفاق

به یافتم ز گفته حدیث نگفته را

هرگز شب امید به دوران من ندید

جام می دوساله و ماه دو هفته را

خفاش بخت من چو نبیند چه فایده

گر سرمه زآفتاب کشد چشم خفته را

در خون همیشه نشتر مژگان شکسته ام

ناسفته کرده ام همه درهای سفته را

فراش کوی دوست شو ای ناله یک سحر

در چشم بخت کن خس و خاشاک رفته را

زهرست آب دیده «نظیری » نه اشک تلخ

در دیده آب می کنم الماس تفته را

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.