نظیری نیشابوری

غزل 102 | بی عشق عقل را هنری در دماغ نیست

بی عشق عقل را هنری در دماغ نیست

بد سوزد آن فتیله که از شعله داغ نیست

هرگز فرشته از سر بامش نمی پرد

آن را که مرغ نامه بری در سراغ نیست

طعنم به بی خودی چه زنی محتسب برو

ما را فراغتست تو را گر فراغ نیست

ما حال خویش بر پر عنقا نوشته ایم

در بال هدهد و سر منقار زاغ نیست

چون جغد بر خرابی خود فال می زنیم

کاین نغمه از ترانه مرغان باغ نیست

از خنده های تلخ صراحی به کار ما

جز خون دل به گردش چشم ایاغ نیست

تلخ است بی تو عمر «نظیری » چه زندگیست

بیمار را که بر سر بالین چراغ نیست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.