نظیری نیشابوری

غزل 259 | پرده برداشته ام از غم پنهانی چند

پرده برداشته ام از غم پنهانی چند

به زیان می رود امروز گریبانی چند

زان ضعیفان که وفا داشت درین شهر اسیر

قفسی چند بجا مانده و زندانی چند

سر و سامان سخن کردن این جمعم نیست

پهلوی من بنشانید پریشانی چند

بس خرابیم ز یکدیگرمان نشناسند

مانده ایم از ده غارت زده ویرانی چند

کشته از بس به هم افتاده کفن نتوان کرد

فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند

هیچ دل را ستم حادثه مجروح نکرد

که نه لعل تو بر آن ریخت نمکدانی چند

هیچ کس را سرپایی نزد ایام که ما

پشت دستی نگزیدیم به دندانی چند

بهر عشرت طلبی لخت دل آریم برون

چیده ایم از گل این بادیه دامانی چند

چشم بر فیض «نظیری » همه خوبان دارند

کاسه در پیش گدا داشته سلطانی چند

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.