غزل 134 | مرده کی چون خاطر این زندگان افسرده است
مرده کی چون خاطر این زندگان افسرده است
در چنین ایام هر کس مُرد جانی برده است
روبهرو گردیدنت با این چنین سرکش خطاست
کز شهاب آه گردون خون ناوک خورده است
تندرست امروز یک کس بر فراش خاک نیست
هر که را میبینم از خلق جهان آزرده است
سر ز پای خویش نشناسم چو کوی مهر و ماه
بس که در آزار من ایام پا افشرده است
میدود گنبد زنان بر سر مرا بیاختیار
آسمان سفله پنداری نمایی خورده است
قرص ماه و مهر در خون شفق جنباندهاند
روزی از خوان فلک ما را جگر یا گرده است
زخم مأموری بود نورس بر آن پاشیده مُشک
بر طَبَق گل را مپنداری که از زر خورده است
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.