غزل 435 | فتنه ی دور قمر زلف سحر پوش او
فتنه ی دور قمر زلف سحر پوش او
داغ دل آفتاب خال بناگوش او
خط و رخش جمع کرد سایه و خورشید را
آتش و آب حیات لعل قدح نوش او
بس که زمی برفروخت آینه ی عارضش
آتش یاقوت شد آب در گوش او
در دل من شور آن کاکل میگون مپرس
شیشه شکن بوده است باده سرجوش او
همچو خط مشکبار از اثر گریه ام
حرف وفا سبز شد از لب خاموش او
چون گل خورشید داغ زخم دل خسته را
مشرق خمیازه کرد حسرت آغوش او
این همه بیگانگی یاد ندارد کسی
صحبت نورس چرا گشت فراموش او
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.