نورعلیشاه

شعر 76 | یکی روز رفتم بگلگشت باغ

یکی روز رفتم بگلگشت باغ

که از بلبل و گل بگیرم سراغ

بدیدم گرفته نهال گلی

بدستی صراحی بدستی ایاغ

صراحی ز غنچه ایاغش ز گل

وز ایندو هزاران شده تر دماغ

بخود گفتم این شاهدی بوده است

که دلها بسی کرد، چون لاله داغ

کنون شاخ و برگی دگربیش نیست

که گه بلبلش بشکند گاه زاغ

بهاران گلست و به دی خاربن

سحر هیزم مطبه و شب چراغ

چو حال همه عاقبت این بود

چه نور از همه به که گیرم فراغ

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.