نورعلیشاه

شعر 96 | نه تنها منزل او شد دل من

نه تنها منزل او شد دل من

که شد بر درگه او منزل من

چو طفلان خفته نالان در سحرگاه

بپهلوی غمت هرشب دل من

چگویم زان لب شیرین که لعلش

بود پیوسته نقل محفل من

ز قتلم چند بارت دست و دامان

بخون آغشته دارد قاتل من

زتابوت اجل آخر چه پرسم

که هست آن نافه و این محمل من

نروید از مزارم جز گل عشق

ز بس عشقش سرشته در گل من

دراین ظلمت سرا نبود بر نور

حجابی غیر هستی حایل من

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.