نیر تبریزی

غزل 68 | زلف جانان سحر از باد صبا در هم شد

زلف جانان سحر از باد صبا در هم شد

عاقلان مژده که زنجیر جنون محکم شد

ساقی از نشئه مستی کله از سر نگرفت

گل و سنبل به هم آمیخت عجب عالم شد

سال‌ها بود که دارا سر و سامانی بود

عاقبت در سر آن زلف خم اندر خم شد

ز خط سبز تو مویی به دو عالم ندهم

تا نگویی سر مویی ز ارادت کم شد

گفتمش خون دل عاشق بیچاره که خورد

به تبسم نگهی کرد سخن مبهم شد

سر هر گل دل صد بلبل مسکین خون گشت

تا در این گلشن پر خار دلی خرم شد

گفتمش هیچ سر صحبت ما داری؟ گفت

کی پری را هوس انس بنی‌آدم شد

مشک با هیچ جراحت نشنیدم که بساخت

غیر زلفت که دل ریش مرا مرهم شد

کم مباد از سر من سایهٔ این غم نیر

کافتتاحی شد اگر کار مرا زین غم شد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.