واعظ قزوینی

غزل 121 | سر سبزی دل، به زهر درد است

سر سبزی دل، به زهر درد است

روسرخی عشق، رنگ زرد است

چیزی که گرفته خاطر ما

از نعمت روزگار، درد است!

تا هست نفس، غبار غم هست

تا می وزد این نسیم، گرد است

گفتن سخن نگفتنی را

آواز شکست قدر مرد است

سهلست ز جان گذشتن امروز

هرکس گذرد ز مال مرد است

یکتا گهر محیط هستی است

واعظ آن کو ز جمله فرد است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.