واعظ قزوینی

غزل 369 | تا هوای سرمه گشتن ز استخوانم سر کشید

تا هوای سرمه گشتن ز استخوانم سر کشید

از نگاه تند چشم او بمن خنجر کشید

نیست برتر از تلاش پستی خود پله یی

گر بود انصاف، باید سنگ را با زر کشید

هر سر مویم بدست صد شکست افتاده است

بر سرم تا عشق از سنگ جفالشکر کشید

هر که پردازد، بحالم، گرددش در دیده اشک

خامه نقاش، تصویرم بچشم تر کشید

قرب میخواهی ز حد خود قدم مگذار پیش

از ادب فانوس نور شمع را در بر کشید

نیست واعظ خودنمایان را بجز غم حاصلی

صد گره افتاد در دل خوشه را، تا سرکشید!

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.