واعظ قزوینی

غزل 375 | با چنان وحشت ز شوق رحمت آمرزگار

با چنان وحشت ز شوق رحمت آمرزگار

روز مرگم هست چون شام غریب روزه دار

خوش گرفتار طلسمات علایق گشته یی

در شکست آن ترا لوحیست هر سنگ مزار

مرد در پیری ز اندک سختیی یابد شکست

زآب و رنگ افتد نگین، وقتی که گردد نامدار

عقل اگر قاضی است، بر بی اعتباریهای عمر

محضری پر مهر باشد، صفحه هر لاله زار

همچو حلوائی که بهر مرده سامان میکنند

هست شیرین کاری از دل مردگانم ناگوار

گر ز بیقدری، کسی امروز ما یاد نکرد

یاد ما بسیار خواهد کرد واعظ روزگار!

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.