واعظ قزوینی

غزل 461 | گذشت عمر و، تو در کار کاهلی، کاهل!

گذشت عمر و، تو در کار کاهلی، کاهل!

رسید مرگ و، تو بسیار غافلی، غافل!!

دم از کمال زنی، ز آنکه ناقصی ناقص!

کنی بدانش خود ناز، جاهلی، جاهل!!

بخویش بسته از آنی، که بیخودی بیخود!

ز حق گسسته از آنی، که باطلی، باطل!!

ز خود چو تیر گریزت بود ضرور، ضرور!

بخویشتن چو کمان، سخت مایلی، مایل!!

از آن نه پند پذیری، که واعظی واعظ!

از آن به بند اسیری، که عاقلی، عاقل!!

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.