واعظ قزوینی

غزل 501 | چنان زشتم، که ترسم چشم رحمت ننگرد سویم

چنان زشتم، که ترسم چشم رحمت ننگرد سویم

مگر فردا کشد رنگ خجالت پرده بر رویم

اقامت چون توان کردن، چو آمد نوبت پیری؟

درین میدان قد خم گشته چوگانست و، من گویم!

چنان در بستر افتادگی بر خویش میبالم

که تنگی میکند بر تن، لباس نقش پهلویم

ندانستم ز حیرت یار کی برخاست از مجلس؟

تپیدن‌های دل هرچند زد دستی به پهلویم!

چنان افشرده ذوق بردباری پا بدل واعظ

که نتواند دگر از جای کندن حرف بدگویم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.