واعظ قزوینی

غزل 583 | نیست او شاه که دارد کمر سیم و زری!

نیست او شاه که دارد کمر سیم و زری!

اوست شه، کو بر هر سفله نبندد کمری!!

نیست جز خجلت از احباب تهیدستان را

بید را جز عرق بید نباشد ثمری

مرد امروز بنقش درم و دینار است

جانب سکه صورت نکند کس نظری

ره بسر منزل وحدت، نبری از کثرت

قدمی باخود اگر در ره حق همسفری

همچو آه سحری تا همه جا ره داری

گر بغیر از در حق راه بجایی نبری

بی‌توکل شده‌ای واعظ، از آن محتاجی

نبری ره به در دوست، از آن دربه‌دری

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.