غزل 615 | نتواندم بعشوه جهان کرد رهزنی
نتواندم بعشوه جهان کرد رهزنی
از مال کرده لذت درویشیم غنی
با قامت خمیده پیران اشارتی است
یعنی بود کمال بزرگی فروتنی
جز خوی خوش که مانع آسیب دشمن است
از جامه حریر که دیده است جوشنی؟!
در بزم یار دود، دلم ز آن بلند شد
تا مهر و ماه را نگذارد بروزنی
هستند عالمی چو گرفتار درد من
راز دلم ز کیست ندانم نهفتنی؟!
لذات نفس را همه دیدیم پشت و رو
واعظ کناره بود از آنها گزیدنی
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.