واعظ قزوینی

شعر 51 | رفت نور دیده ام «عبدالحسین »

رفت نور دیده ام «عبدالحسین »

تابم از دل برد و، خواب از دیده ام

چون تواند دید خالی جای او

دیده در خون خود غلتیده ام

موی آتش دیده را ماند تنم

بسکه از دردش بخود پیچیده ام

گفت: یاری چیست از محزون ترا

کاین چنین آشفته ات کم دیده ام؟!

در جوابش گفتم و، تاریخ شد:

«رفته نور دیده ام، از دیده ام »!

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.