وحیدالزمان قزوینی

شعر 32 | بر شیشه گران گذارم افتاد

بر شیشه گران گذارم افتاد

آن جا دل خسته رفت بر باد

از سینه ام آن غریب بگریخت

هم جنس بدید و در وی آویخت

مانند کبوتری که پرّید

شد داخل کلّه بر نگردید

این شیشه شکست از جدایی

دارد ز گداز مومیائی

آن غیرت مهر و رشک مهتاب

از بس حُسنش فتاده سیراب

چون آبله شیشه ز آتش تیز

آید بیرون ز آب لبریز

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.