وطواط

غزل 8 | رفت آن که‌م برِ تو آبی بود

رفت آن که‌م برِ تو آبی بود

یا سلام مرا جوابی بود

از سر ناز و از سرِ کَشّی

هر نفس با منت عتایی بود

در کف من ز دست ساقی وصل

هر زمان ساغر شرابی بود

وعده‌های خوشم همی دادی

آن همه وعده‌ها سرابی بود

روزگار وصال جمله گذشت

گویی آن روزگار خوابی بود

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.