هاتف اصفهانی

غزل 85 | دو چشمم خون‌فشان از دوری آن دلستانستی

دو چشمم خون‌فشان از دوری آن دلستانستی

که لعلش گوهرافشان، سنبلش عنبرفشانستی

چه سان خورشید رویت را مه تابان توان گفتن؟

که از روی تو تا ماه، از زمین تا آسمانستی

حرامم باد دلجوییّ پیکانش اگر نالم

ز زخم ناوکی کز شست آن ابرو کمانستی

غمش گفتم نهان در سینه دارم ساده‌لوحی بین

که این سِر در جهان فاش است و پندارم نهانستی

در این بستان به پای هر صنوبر جویی از چشمم

روان از حسرت بالای آن سرو روانستی

بیا شیرین‌زبانی بین که همچون نیشکر خامه

شکربار از زبان هاتف شیرین‌زبانستی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.