هلالی جغتایی

غزل 4 | به چشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا را

به چشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا را

به ما هم گوشه چشمی که رسوا کرده‌ای ما را

پس از مردن نخواهم سایه طوبی ولی خواهم

که روزی سایه بر خاکم فتد آن سرو بالا را

حذر کن از دم سرد رقیب، ای نوگل خندان

که از باد خزان آفت رسد گل‌های رعنا را

دلا، تا می‌توان امروز فرصت را غنیمت دان

که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را

زلال خضر باشد خاک پایت، جای آن دارد

که ذوق خاکبوسی بر زمین آرد مسیحا را

هلالی را چه حد آنکه بر ماه رخت بیند؟

به عشق ناتمام او چه حاجت روی زیبا را؟

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.