هلالی جغتایی

غزل 267 | آنکه از درد دل خود بفغانست منم

آنکه از درد دل خود بفغانست منم

وانکه از زندگی خویش بجانست منم

آنکه هر روز دل از مهر بتان بردارد

چون شود روز دگر باز همانست منم

آنکه در حسن کنون شهره شهرست تویی

وانکه در عشق تو رسوای جهانست منم

آنکه در صومعه چل سال شب آورد بروز

وین زمان معتکف دیر مغانست منم

در غمت گرچه بیک بار پریشان شده دل

آنکه صد بار پریشان تر از آنست منم

عاشقان تو همه نام و نشانی دارند

آنکه در عشق تو بی نام و نشانست منم

عاقبت همچو هلالی شدم افسانه دهر

آنکه هر جا سخنش ورد زبانست منم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.