هلالی جغتایی

غزل 379 | چون گویمت که: در دل ویران من درآی

چون گویمت که: در دل ویران من درآی

بشکاف سینه من و در جان من درآی

هر شب منم فتاده ز هجران بگوشه ای

آخر شبی بگوشه هجران من درآی

رفتی ببزم عیش رقیبان هزار بار

یک بار هم بکلبه احزان من درآی

گفتم: درآ به دیده، چرا در نیامدی؟

ای نور هر دو دیده، بفرمان من درآی

در کنج غم بدیده گریان نشسته ام

ای باغ نو شکفته خندان من، درآی

روزی اگر بلطف نیایی بسوی من

باری، شبی بخواب پریشان من درآی

حیران نشسته ام چو هلالی در انتظار

ای مه، بیا، بدیده حیران من درآی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.